یکشنبه، ۴ آبان ۱۴۰۴

از نخستین روزهای انسان بر روی زمین، راه رفتن بخشی از بودنش بود.
او با قدمهایی که بر میداشت شکار میکرد، سفر میکرد، مهاجرت میکرد، میآموخت و کشف میکرد.
حرکت برایش فقط جابهجایی نبود، نوعی شناخت بود، شناختِ زمین، زمان، و خودش.
امروز هم با وجود ماشینها، سرعت، و دنیای دیجیتال، هنوز چیزی در درون ما میخواهد راه برود.
گویی در حافظهی ژنتیکیمان، قدم زدن همانقدر طبیعی است که نفس کشیدن.
اما چرا؟ چه چیزی در پیاده روی وجود دارد که در طول تاریخ، انسان را به آن بازمیگرداند؟
در تاریخ اندیشه، بسیاری از فیلسوفان و نویسندگان بزرگ، راه رفتن را بخشی از تفکر خود میدانستند.
ارسطو در باغهای آتن به همراه شاگردانش قدم میزد و فلسفه میآموخت؛ به همین دلیل، مکتب او را «مشّائی» نامیدند — از واژهی «مشّاء» یعنی راهرو.
نیچه میگفت: «بهترین افکارم در پیاده روی به سراغم آمدهاند.»
و ویرجینیا وولف، نویسندهی انگلیسی، معتقد بود قدمزدن در خیابان به او اجازه میدهد تا جهان را بدون واسطه ببیند و در آن فکر کند.
راه رفتن، ذهن را آزاد میکند.
در هر قدم، افکار نظم تازهای مییابند.
دانشمندان امروزی نیز این را تأیید کردهاند: حرکت منظم پاها و تنفس عمیق، فعالیت بخشهایی از مغز را که با خلاقیت و تفکر ارتباط دارند، افزایش میدهد.
در واقع، مغز هنگام پیاده روی دوباره سازماندهی میشود.
راه رفتن همیشه با دیدن همراه بوده است.
نقاشان طبیعتگرا، عکاسان مستند، و شاعران جستوجوگر،
همگی در مسیر پیاده روی، جهان را از زاویهای تازه دیدهاند.
هنرمند در حرکت، نسبت به محیط حساستر میشود و نور، رنگ، صدا و بو را عمیقتر درک میکند.
شاید به همین دلیل است که بسیاری از عکاسان معاصر،
«راه رفتن» را بخش جدانشدنی از فرایند خلاقیت میدانند.
پیاده روی، هنرِ نگاه کردن است.
در فرهنگهای مختلف، پیاده روی همیشه معناهای متفاوتی داشته است.
در برخی سنتها، پیاده روی نوعی سفر درونی است، مانند آیینهای زیارتی یا سفرهای معنوی.
در برخی دیگر، راه رفتن در شهر یعنی شناخت فضا، مردم و تاریخ.
در غرب، در قرن نوزدهم، اصطلاح flâneur (فلانور) پدید آمد،
به معنای «رهگذری که با آرامش در شهر قدم میزند و مردم را تماشا میکند.»
این واژه بعدها نمادی شد برای انسانی که میان شتاب زندگی مدرن، هنوز تواناییِ دیدن و درککردن دارد.
دنیای امروز، سرعت را میستاید؛
اما ذهن انسان برای این سرعت طراحی نشده است.
ما نیاز داریم گاهی کند شویم تا دوباره ارتباط بگیریم؛ با بدن، با طبیعت، با خودمان.
پیاده روی به ما اجازه میدهد فاصله بگیریم بدون اینکه جدا شویم.
در مسیر پیاده روی، ذهن از حالت «واکنش» به حالت «مشاهده» میرسد.
یعنی بهجای عجله و پاسخ فوری، فرصت تأمل پیدا میکند.
در روانشناسی این حالت را حضور ذهنی یا Mindfulness مینامند؛
و پیاده روی، یکی از سادهترین راههای رسیدن به آن است.
حتی در شهرهای شلوغ، قدمزدن میان درختها یا خیابانهای ساکت،
سیستم عصبی را آرام میکند و حس کنترل را برمیگرداند.
به همین دلیل، پیاده روی تنها فعالیتی است که
هم برای ذهن خسته مفید است، هم برای بدن بیتحرک.
اگر دقت کنیم، زندگی هم مانند پیاده روی است:
مسیرهایی دارد که باید طی شوند،
توقفهایی که گاهی لازماند،
و منظرههایی که فقط در سرعت پایین دیده میشوند.
پیاده روی از نخستین روزهای انسان تا امروز ادامه یافته،
چون چیزی فراتر از حرکت فیزیکی است:
راهی برای اندیشیدن، دیدن، و آرامتر زیستن.
در دنیایی که از ما سرعت میخواهد،
پیاده روی به ما مکث میآموزد،
و یادمان میاندازد که معنا، همیشه در مسیر است، نه در مقصد.
در آوانویا، پیاده روی فقط یک فعالیت نیست؛
زبانِ دیدن و فهمیدن است.
و هر روز اندکی بیشتر در مسیر بمان.
ادامه بده.